تبليغاتX
تنهاي تنها

تنهاي تنها

other

شعر

  در راه رسيدن به تو گيرم كه كه بميرم                              

 اصلا به تو افتاد مسيرم كه بميرم       

 یک  قطره  آبم  که دراندیشه  دریا                                                                                                                               

 افتادم و بايد بپذيرم كه بمیرم

                                                                                                                                                                      يا چشم بپوش از من و از خويش برانم                            

یا تنگ در آغوش بگيرم كه  بمیرم 

                                                                                                                                                                اين كوزه ترك خورد چه جاي نگراني است                        

 من ساخته از خاك كويرم كه بميرم

                                                                                                                                                               خاموش مكن آتش افروخته ام را  

 بگذار بميرم كه بميرم كه بميرم........

+ نوشته شده در 90/06/22 ساعت 1:47 بعد از ظهر توسط tooraj |


بدون موضوع ...........

سلام ..............................

بچه ها اومدم بگم که من دیگه نمیتونم نت بیام تا بعد امتحانات خرداد

ایشااااااااااااااااااالله اگه عمری بود و زنده بودم میام وبهتون سر میزنم

حسابی باید درسام رو بخونم .شرمنده .حالا یه مشکلات دیگه هم

هستش که بیخیال .خوب فقط من رو فراموش نکنیدا .؟تنها نزارید؟؟؟

امیدوارم که همه تو امتحاناتشون موفق باشن مخصوصا خودم .دلم برا

همه تنگ میشه .

در پناه حق یاعلی.خداحافظ

                        

+ نوشته شده در 91/02/20 ساعت 2:3 بعد از ظهر توسط tooraj |


    درد رو اگر بر عکس بخونی بازم میشه درد .اما اگر درمان

    رو بر عکس بخونی میشه نامرد .پس مواظب باش برای

                 دردت به هر (درمان)تن ندی.....

+ نوشته شده در 91/02/13 ساعت 1:58 بعد از ظهر توسط tooraj |


 صبح یعنی شب. شب یعنی یاد تو .ظهر یعنی انتظار دلتنگم

 برای تو و عصر یعنی رویای دیدار تو و تو تو یعنی تمام لحظه های

من عششششششششششششششقم

+ نوشته شده در 91/02/13 ساعت 1:46 بعد از ظهر توسط tooraj |


بدون موضوع

سلام به همه ی ابجی ها و داداشی های گلم

خوب چند روز پیش براتون تو وبم نوشتم که برام دعا کنید که پامون به

 کلانتری نکشه الان کل ماجرا رو براتون تعریف میکنم پس گوش کنید

البته اگه دوست دارید۲هفته ی پیش بود که یکی از بچه های کلاس ۲

شنبه بودش که اومد دیدیم که دماغش خیلی  بد باد کرده بوش ازش

 پرسیدیم که چی شده گفت با بچه های مدرسه پایینی دعوام شد

داشتم با ۲تا از دوستام میرفتم که اومدن الکی گیر دادن و دعوا کردن

و ۶نفری ریختن رو سرم.ما هم ۴شنبه با بچه ها جمع شدیم و رفتیم

دم مدرسشون زود تعطیل شدیم اخه ۶تا موتور بودیم ۲۰ نفر ادم خلاصه

 رفتیم اونور خیابون روبروی مدرسشون وایسادیم تا تعطیل بشن .بعد

من کاپشن و کیفم رو دادم به دوستم نگه داره و رفتیم همگی دم

مدرسشون .دیدم که دوستم صدام کرد تورج گفت تورج بیا ایناهاش رفتم

 جلو باهاش حرف بزنم یکی از بچه هاشون جلوم رو گرفت گفتم میخوام

 باهاش حرف بزنم برو کنار وگرنه تک تکتون رو داغون میکنم رفت کنار

سره هم بزرگ بود داشتم باهاش حرف میزدم که دیدم بچه ها دعوا رو

 شروع کردن نمیخواستم دعوا بشه ولی بچه ها شروع کردن.خلاصه

 چه دعوایی بود اونا یه مدرسه بودن ماهم که بچه هامون دعوا میکردن

بیشتر از ۱۰نفر نبودیم بقیه وسایلمون دستشون بود.پسره خیلی کتک

خورد .دیدم که میخواد رفیقم رو بزنه دیگه نشد رفتم جلو با پوتین محکم

 یکی خوابوندم تو کمرش بعد گردنش رو گرفتم  وبا انگشترم انقدر زدم

تو پشت سرش دیدم که سرش داره خون میاد و خودم رو کشدیم عقب

دیدم که مهدی رفیقم شیشه ی خونه ی مردم رو اورد پایین شیشه ی

 موتره رو اورد پایین تمام دستش پر از خون شده بود..خلاصه بعد دیگه

 همگی در رفتیم .بعد شنبه ساعت ۱۲.۳۰ پسره با ننش اومده بودم

مدرسه ما همیگ گفتیم بیچاره شدیم .میخواستن زنگ بزنن به کلانتری

 شکایت کنن ولی مسئولین مدرسمون نزاشتن .خلاصه مهدی واون

دوستم محمد رو بردن دفتر .بعد ماهم که تعطیل شدیم معلم تربیتیه

 برگشت به هممون گفت که  شماها همه رفتید دعوا؟؟؟؟میرید دم

 مدرسه دعوا میکنید .اربده میکشید.فوهش میدید. شیشه میارید

پایین.فردا هیچ کدومتون سر کلاس نمیرید تا تکلیفتون رو معلوم کنم.

فرداش که اومدیم سر صف نگهمون داشت و گفت اونایی که رفتن

دعوا این ور وایسن و اونایی هم که نرفتن اونور خلاصه چندتا از بچه ها

 زدن زیرش و فقط ۱۲نفر موندیم .معلمه برگشت گفت که شماها دیگه

  جزو مدرسه ی مانیستید .گفت هنرستان ما حرف اول رو تو تهران

میزنه بعد شماها میرید بد نامش میکنید.میدونید اگه مدیر مدرسه

دوستم نبود چی میشد میواست زنگ بزنه کلانتری شکایت کنه همتون

میرفتید بازداشتگاه .تمام مغازه دارهای اونجا شکایت کردن از دستتون

خلاصه گفت حالا برید تا بعد رفتیم با مسئول کارگاهمون حرف زدیم

 و گفتیم ببخشی و پشیمونیم الکی گفتیم که ببخشه .هههه بعد

 گفتیم تعهد میدیم گفت من کاری ندارم فقط باید ببینم که خوب بشید

 این چند هفته ی اخر رو وگرنه انظباط همتون زیر ۱۵ هستش .پسره

اومده بود دم مدرسه به بچه ها برگشته بود گفته بود که اره با قمه

زدن تو سرم .منم گفتم که با انگشترم بود. انگشتر حال میده برای

دعوا بزرگ هم هست .خلاصه به خیر گذشت.اخیش ولی محمد رفیقم

 اخراج موقت شد.ببخشید اگه سرتون رو درد آوردم ولی عجب دعوایی

بود خیلی حال کردم.

خوب حالا یه سوال :

به نظرتون من چه جور ادمی هستم منظورم کلی هستش تو این

چند وقتی کهمیاید تو وبم؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در 91/02/08 ساعت 2:14 بعد از ظهر توسط tooraj |


سلام به همه ی داداشی ها و ابجی های گلم خوبید؟

بچه ها واقعا شرمنده دیگه زیاد وقت نمیکنم بیام وب و

به همه سر بزنم شاید روزی ۱ساعت بیام شایدم کمتر

ولی میدونم که بیشتر نمیشه .چون واقعا دیگه وقت ندارم .

من ساعت ۲.۳۰ میرسم خونه .میام وب تا ساعت ۴ . ۴میرم

باشگاه تا ۶.۳۰ .بعد میام خونه عین جنازه میوفتم زمین دیگه

حال ندارم بلند شم بعدشم یا میرم بیرون یا میرم مسجد.

شب هم که اصلا نمیتونم بیام .وقت هم برای درسم ندارم.

یه دف از دستم ناراحت نشید درکم کنید .خودتون رو بزارید

جای من ...ولی تمام سعیم رو میکنم که به همه سر بزنم .بازم

شرمنده .بای

+ نوشته شده در 91/01/26 ساعت 3:11 بعد از ظهر توسط tooraj |


کربلاااااااااااااااااااااااااااااااااااا

خدایا سال تموم شد و ۱۸ سال از عمرم هم گذشت ولی نرفتم پابوس

 آقا امام حسین (ع).بچه ها ما ۹عید بود که به سمت کرمانشاه.کوه

 بیستون.قصر شیرین.اسلام آباد غرب.سر پل ذهاب.و مرز خسروی که مرز

 ایران و عراق بود رفتیم وای خدا شاهده از همون جایی که ما وایساده

بودیم تا کربلا فقط ۲۵۰ کیلومتر بودش یعنی فقط ۴ساعت داشتم دیوونه

میشدم داییم گفت تورج بریم گفتم دلم خیلی میخواد ولی دایی اخه نمیشه

 بریم گلوله بارونمون میکنن.قشنگ تا لب مرز رفتیم .تو راه که شب داشتیم

برمیگشتیم زار زار داشتم گریه میکردم .اعصابم خیلی خورد شده بود بعد

به مامان و بابام برگشتم گفتم که خیلی زور داره تا لب مرز بری ولی کربلا

نری .خیلی زور داره خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییی....خداییش

 چند روز حالم خیلی گرفته بود یعنی میشه آدم تا قبل مرگش بره کربلا

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اون شب از خود اقا اجازه خواستم که اجازه بده بیام پابوس ولی نمیدونم

 کی ؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! امیدوارم که  همه برن .التماس دعا.

+ نوشته شده در 91/01/18 ساعت 6:22 بعد از ظهر توسط tooraj |


سلام به همه ی ابجی ها و داداشی های گلم .

من اومدم خوبید؟؟؟امیدوارم که سال خوبی باشه سال ۹۱ برای همتون

خوب برا من که خیلی خوب نبود .....دلم خیلی برای همتون تنگ شده بود

خیلی خوشحالم که برگشتم .هوررررررررررررررررررررررررراااااااا

+ نوشته شده در 91/01/14 ساعت 2:31 بعد از ظهر توسط tooraj |


عید نوروز بر همه مبارک

سلام به همه ی ابجی ها و داداشی های گلم .

اول از همه عید باستانی نوروز رو به همتون تبریک میگم.

امیدوارم که سال خیلی خیلی خوبی داشته باشید .

والا عرضم به خدمتتون که من تا ۱۵فروردین نیستم و

ایشاالله که ۱۵ میام وبه همگی سر میزنم .

ما رو فراموش نکنید...........

مواظب خودتون باشید ر خوری هم نکنید که دل درد بگیرید .هههه

تا ۱۵ فروردین فعلا خداحافظ.....

+ نوشته شده در 90/12/26 ساعت 8:38 بعد از ظهر توسط tooraj |


«يادي از شهداي تفحص»

بچه هاي تفحص دنبال 3شهيد بودند كه بعد از يك هفته جستجو آنها را پيدا

كرديم و داخل پارچه هاي سفيد گذاشتيم و آورديم مقر تا شناسايي شوند

به پدر و مادرهايشان اطلاع داده بودند كه فرزندانشان شناسايي شده اند.

مادري آمده بود و طوري ناله ميزد كه تا به حال در عمر 46 ساله ام نديده

بودم.دخترش ميگفت«مادرم از 25 سال گذشته كه فرزندش مفقود شده

حالش همين طور است» ناگهان رفت داخل اتاق و مقابل 3شهيد ايستاد

به بچه ها گفتم«با ايشان كاري نداشته باشيد»تا رفتيم دوربين بياورم .اين

مادر يكي از شهدا را بغل كرد و دويد سمت مسجد به بچه ها گفتم

«بگذاريد ببرد»هنوز ما اصلاع دقيقي از هويت 3 شهيد نداشتيم.براي شهيد

نماز خواند و شروع كرد با او به صحبت كردن .دلتنگي هاي 25ساله اش را

به او گفت از تنهايي هاي خودش.از اين كه پدرش فوت كرده.خواهر و برادرانش

ازدواج كرده اند واز اينكه چه سختي هايي كه نكشيدند.

اين مادر بعد از 6ساعت شهيدش را آورد و گفت اين مال شما.به او

گفتم«مادر چطوري فهميديد اين بچه شماست؟» او گفت«همان موقعي

كه رفتم و در را باز كردم ديدم پسرم در مقابلم با همان چهره 25 سال پيش

كه به منطقه فرستادمش .با همان تيپ.با همان وضعيت بلند شد وبه من

سلام كرد و گفت مادر منتظرت بودم»

صبح روز بعد وقت نماز مادر به رحمت خدا رفت.زماني كه ما بعد از فوت

مادرش رفتيم كار شناسايي را انجام داديم

پلاكش را در قفسه سينه اش پيدا كرديم و تا اطلاعات را وارد رايانه كرديم

«ديديم مادر راست گفته بود...»

      گفتگو با برادر موسوي مسئول گروه تفحص منطقه شلمچه

+ نوشته شده در 90/12/10 ساعت 2:55 بعد از ظهر توسط tooraj |


خداجونم دوست دارم زياد

سلام به همگي خوبيد؟؟؟؟؟
ادامه مطلب
+ نوشته شده در 90/12/03 ساعت 2:15 بعد از ظهر توسط tooraj |


بدون موضوع

از باغ مي برند چراغاني ات كنند

تا كاج جشنهاي زمستاني ات كنند

پوشانده اند ((صبح)) تو را ((ابرهاي تار))

تنها به اين بهانه كه باراني ات كنند

يوسف! به اين رها شدن در چاه از چاه دل مبند

اين بار مي برند كه زنداني ات كنند

اي گل گمان مكن به شب جشن مي روي

شايد به خاك مرده اي ارزاني ات كنند

يك نقطه بيش فرق رحيم و رجيم نيست

از تقطه اي بترس كه شيطاني ات كنند

آب طلب نكرده هميشه مراد نيست

گاهي بهانه اي است كه قرباني ات كنند.

........................................................................................

+ نوشته شده در 90/11/26 ساعت 5:5 بعد از ظهر توسط tooraj |


خدايا ديگه از اين دنيا خسته شدم

نميدونم چي بگم فقط اومد بگم كه ديگه تموم شد ديگه قيد تمام زندگيم

رو زدم و ديگه هيچ اميدي ندارم خدا دستت درد نكنه ازت كمك خواستم

بدبخت شدم ديگه نميخوام زندگي كنم آخه خدا به حضرت زهرا(س)قسمت

دادم به 5تن آل عبا قسمت دادم چرا حرفام رو گوش نكردي چرا دعام رو قبول

نكردي بدتر شد .............................ميدوني چقدر حالم بده ؟؟؟ميدوني

چقدر گريه كردم؟؟؟ميدوني چقدر اعصابم خورده؟؟ ميدوني ميخواستم يه

بلايي سر خودم همين امشب بيارم؟؟؟ميدوني؟؟؟؟پس چرا اين طور شد؟؟؟

خودت خوب ميدوني خدا كه هيچ ترسي از هيچ چيزي ندارم يه بارم اين كار

رو كردم ديگه نميترسم به چه زبوني بگم خدا چرا حرفام رو گوش نكردي

هميشه تو هر كاري وموقعيتي كمكم كردي تنهام نزاشتي ولي

الان...................................................

چرا؟؟؟؟؟؟؟هان؟؟؟برام دعا كنيد يه 2 هفته عشقم مهلت خواسته كه

تمام اوضاع رو درست كنه ولي ناموسن قسم اگه درست نشه

ديگه................................شايد چند وقتي نيام .يا حتي اصلا وبم رو

پاك كنم ..نميدونم بخشيد سرتون رو درد آوردم .به ياد همتون هستم.....

......باي

+ نوشته شده در 90/11/19 ساعت 7:12 بعد از ظهر توسط tooraj |


واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

سلام

يه مشكل خيلي بزرگي برام پيش اومده داره ديوونم ميكنه و كرده حالم

اصلا خوب نيست رووووواااااني شدم شايد اصلا چند روزي نيام چون اصلا

حالم خوب نيست ...وواااااااااااااااااااااااااااااااااااي خدا جونم كمكمون كن تورو

به حق حضرت زهرا(س)قسمت ميدم تورو به 5تن آل عبا قسمت ميدم

خداااااااااااااااااا كه اين ماجرا همين امروز به خوبي تموم بشه اگه حل نشه

بدبخت ميشم و اگه به براي هميشه تموم بشه ديگه اميدي به زندگي كردن

و زندگي و آينده ندارم و نخواهم داشت تورو خدا برامون دعا كنيد به خدا دلم

خيلي گرفته ...ببخشيد اگه سرتون رو درد آوردم باي

+ نوشته شده در 90/11/19 ساعت 3:20 بعد از ظهر توسط tooraj |


خداااااااااااااااااااااااااااااااااااياااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا............

سلام بچه ها ببخشيد اگه نيومدم بهتون سر بزنم اصلا حالم خوب نيست دارم

ديوونه ميشم اعصابم خيلي خورده ..واي خداااااااااااااااااجونم آخه چرا؟هان؟

هان؟ميدونيد چيه بعد از 3سال قرار بود برم با دوستام مشهد كه كلا لغو شذ

و انگارامام رضا نطلبيد كه برم واي خدا جونم خيلي دلم گرفته خودت ميدوني

چقدر دوست داشتم برم ولي .........................

شايد حتما توش حكمتي هست ولي بازم خدا بزرگه ايشاالله دفعه ي بعد.

هي خداجونم ...شرمنده فعلا باي

+ نوشته شده در 90/11/14 ساعت 9:59 قبل از ظهر توسط tooraj |


مادر

نوشته شده توسط :شاهين...
بدن انسان می تونه تا ۴۵ واحد درد رو تحمل کنه.
اما زمان تولد بچه، یک زن تا ۵۷ واحد درد رو احساس می کنه
!این معادل شکسته شدن همزمان ۲۰ استخوانه
 .... مادرتون رو دوست داشته باشید
+ نوشته شده در 90/11/07 ساعت 7:10 بعد از ظهر توسط tooraj |


خيلي خيلي خوشحالم خدا

سلام ابجي ها و داداشي هاي گلم اميدوارم كه همتون خوب باشيد

منم خوبم خوب اومدم يه خبري رو به همتون بدم خوب بالاخره به

آرزويي كه تو محرم داشتم رسيدم يادتونه اون روز چقدر گريه كردم

و همه چي رو تو وب نوشتم خوب بالاخره آقا اجازه داد كه برم

پابوسش خيلي خيلي خوشحالم چون بعد از 3سال دوباره آقا

امام رضا(ع) من رو طلبيد تا برم مشهد دلم براي همتون تنگ

ميشه و هيچ كس رو فراموش نميكنم براي همتون هم دعا ميكنم

حتما يادم بندازين ولي براي همه حتما حتما دعا ميكنم من ايشاالله

با رفقا 19 بهمن شب حركت ميكنيم و 22 بهمن شب حركت

ميكنيم ميايم تهران واي خدا جونم قربونت برم كه آرزوم رو برآورده

كردي نوكرتم بچه ها از شما هم خيلي ممنونم كه اون روز برام

دعا كرديد تا به ارزوم برسم آقا جون نوكرتم .خوب من تا 19 ظهر

ميام نت بعد خداحافظي ميكنم ازتون دلم براتون تنگ ميشه خوب

تا اون موقع 15 روز مونده...اميدوارم شماها هم بريد ...فعلا باي

+ نوشته شده در 90/11/05 ساعت 4:1 بعد از ظهر توسط tooraj |


سلام ابجي ها وداداشي هاي گلم ....خوبيد؟؟؟؟

اميدوارم كه خوب باشيد شرمنده ببخشيد كه اگه 3روز نبودم ونتونستم بيام

بهتون سر بزن اصلا حالم خوب نبود ببخشيد خواستم بهتون بگم كه از دستم

دلخور نشيد .....

28صفر وفات پيامبر اكرم(ص) و كريمه اهل بيت شهادت امام حسن مجتبي(ع)

و 30 صفر شهادت آقا علي بن موسي الرضا(ع) رو به همتون تسليت ميگم......

+ نوشته شده در 90/11/01 ساعت 4:4 بعد از ظهر توسط tooraj |


عاشق

به سلامتي پسري كه وقتي يه دختر خيلي خوشگل رو تو خيابون

ميبينه بازم سرش رو ميندازه پايين ميندازه  و ميگه اين انگشت

                     كوچيكه عشق من هم نميشه.....

+ نوشته شده در 90/10/28 ساعت 3:55 بعد از ظهر توسط tooraj |


سئوال 1

اگه جلوي اسم من مساوي بود اون طرف مساوي چي مينوشتي؟؟؟

تورج=.........................................

+ نوشته شده در 90/10/25 ساعت 11:15 قبل از ظهر توسط tooraj |


سئوال2

اگه 2نفر لب پرتگاه  باشن كدوماشونو نجات ميدي!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟

اوني كه دوست داره. يا اوني كه دوستش داري ؟؟؟؟؟


+ نوشته شده در 90/10/25 ساعت 11:11 قبل از ظهر توسط tooraj |


روح ايثار شهيد پلارك

آخرين مسئوليت شهيد پلارك فرمانده دسته بود.در والفجر 8از ناحيه دست و

شكم مجروح شد.اما كمتر كسي ميدانست كه او مجروح شده است.اگر

كسي درباره حضورش در جبهه از او سئوال ميكرد.طفره ميرفت و چيزي

نميگفت.يك دفعه در جبهه خواستيم از يك رودخانه رد شويم.زمستان بود و

هوا به شدت سرد بود.شهيد پلارك رو به بقيه كرد وگفت«اگر يك نفر مريض

بشه  بهتر از اينه كه همه مريض بشن».يكي يكي بچه هارو به دوش كشيد

وبه طرف ديگر رودخانه برد .آخر كار متوجه شديم كه شلوار او يخ زده بود و

پاهايش نيز هم خوني شده بود.......

+ نوشته شده در 90/10/25 ساعت 11:0 قبل از ظهر توسط tooraj |


بدون موضوع!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

   هر چند زندگي .زنگ تفريح كوتاهي است اما يادمان باشد زنگه بعد

                    حساب داريم .شهدا را فراموش نكنيم.............

+ نوشته شده در 90/10/25 ساعت 10:14 قبل از ظهر توسط tooraj |


مادر 2 شهيد.

 مادر 2 شهيدي كه 28سال است كه به مهمانان پسرانش بحانه ميدهد!


مادر شهيدان محمود و مسعود شير محمدي 28سال است كه هر صبح جمعه

به زائرين در گلزار شهدا در كنار مزار دو شهيدش صبحانه ميدهد.

28سال است مادر شهيدان محمود و مسعود شير محمدي ميزبان زائرين هر

جمعه صبح بهشت زهرا(س) است.او كه شاگرد مكتب حضرت زينب(س)

است و خوب ميداند كه بايد زينب وار تا آخرين نفس با استقامت در راه

شهيدانش بماند....

وي هر روز صبح جمعه در ضلع شمال شرقي مهديه شهدا(سالن دعاي ندبه)

بهش زهرا(س) در قطعه 26 ودر كنار مزار دو شهيدش و به هنگام برگزاري دعا

ندبه صدها نفر با چاي داغ و صبحانه و پذيرايي ميكند و از زمان شهادت

فرزندانش حتي يك جمعه رو هم اين برنامه را تعطيل نكرده است..........





+ نوشته شده در 90/10/25 ساعت 10:7 قبل از ظهر توسط tooraj |


محتاجم به دعاي همتون....

سلام به همه ي داداشي ها و ابجي هاي عزيزم محتاجم به

                      دعاي همتون . برام دعا كنيد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 90/10/12 ساعت 1:24 بعد از ظهر توسط tooraj |


خداحافظي تا اطلاع ثانوي..........

سلام به همه ي آبجي ها وداداشي هاي عزيزم و گلم ك

اميدوارم كه همه خوب باشن منم خوبم شكر خدا....

بچه ها اومدم بگم كه موقع امتحانات هستش و امتحانات تاچندروز

ديگه شروع ميشه اول براتون دعا ميكنم كه همه قبول بشن و امتحاناتشون

رو خوب بدن ...منم امتحاناتم از فردا شروع ميشه و بايد حسابي سنگ

تموم بزارم چون چند تا از درسام تخصصي هستش و فوق العاده سخت

امتحاناتم تا 25 طول ميكشه خوب چطوري بگم من آخر هفته ها ميام

روزهايي كه امتحانم رو دادم و فرداش امتحان نداشتم بازم ميام اما

فراموشم نكنيد باشه؟؟؟؟؟؟ اميدوارم موفق و سربلند باشيد من

درس هاي امسالم و نمراتم براي خرداد خيلي مهمه وبايد نمراتم بالا باشه

خفن .....واي خدا .....!!اگه تونستيد بيايد سر بزنيد منم اومدم حتما ميام

بهتون سر ميزنم ...به اميد قبولي همه ي داداشي ها وابجي هاي گلم.

راستي ببخشيد ميگن خانم ها مقدم ترندخ.ب به امبد قبولي همه ي

ابجي ها وداداشي هاي عزيزم..........فراموشتون نميكنم..

علي يارتون.......... موفق باشيد....فعلا خدانگهدار همه......


+ نوشته شده در 90/10/02 ساعت 10:6 قبل از ظهر توسط tooraj |


يلدا مبارك.....

تو دلداري چو من ديوونه داري

  تو مجنوني چو من بي خونه داري

    شب يلدا مرا دعوت كن اي دوست

      اگه تو يخچالت هندونه داري


من ديگه چهارشنبه دارم ميرم فكر نكنم ديگه هم ديگه رو ببينيم منو

فراموش نكن وبه خاطر تمام بدي هام منو ببخش به اميد سال ديگه

*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*از طرف پاييز!!!!!

   يلدا مبارك ......

    


شب يلدا روبه همه ي ابجي ها و داداشي هاي


عزيزم تبريك ميگم.شب خوبي داشته باشين.


            يلداااااااااااااااااااااااا مبارك.

+ نوشته شده در 90/09/29 ساعت 8:26 بعد از ظهر توسط tooraj |


روز كنجكاوي....

سلام امروز روز كنجكاويه :

هر سوالي كه ته دلت مونده ازم بپرس!!!!.......................

قول ميدم جواب بدم ...

هر سوالي ميخواد باشه جواب ميدم در رابطه با هر موضوعي

!!!!فعلا باي....


+ نوشته شده در 90/09/27 ساعت 7:19 بعد از ظهر توسط tooraj |


معذرت ميخوام از همتون

سلام به همه ي داداشي ها و آبجي هاي عزيزم از آپ قبليم

از همتون معذرت ميخوام شرمنده به بزرگي خودتون ببخشيدديگه

آخه ديشب اصلا حالم خوب نبود .اعصابم خيلي خراب بود ديوونه

شده بودم حسابي قاطي كرده بودم حالا بگذريم بازم شرمنده اگه

ناراحتتون كردم دركم كنيد ببخشيدم وگرنه گريه ميكنما؟؟؟؟؟؟؟؟/

راستي مرد گريه نميكنه!!هههههههههههههههههههههههههههه...

خوب ولي خدارو شكر الان حالم خيلي خيلي خوبه و عاليم و ميخوام

كه آپ كنم و اميدوارم كه شماها هم خوب باشين و روزاي خوبي

رو پشت سر بگذرونيد...بازم معذرت ميخوام ازتون ...ياعلي..

+ نوشته شده در 90/09/27 ساعت 7:8 بعد از ظهر توسط tooraj |


سلام به همه

سلام به همه ي داداشي ها و آبجي هاي عزيزم  خوبيد؟؟؟

من كه خوبم اميدوارم كه شماها هم خوب باشيد.......

خوب يه مطلبي مينويسم ميخوام قشنگ جوابش روبديد باشه؟

جوابش برام مهمه فداي همتون ياعلي............


فكر كنيد چند وقتيه كه من مردم وتو توجمعي نشستي

يه دفعه اسم منو ميارن تو ميگي يادش بخير.......................

حالا بقيشو كامل كن.


نظراتتون برام خيلي مهمه ...ممنونم باي

+ نوشته شده در 90/09/26 ساعت 7:52 بعد از ظهر توسط tooraj |